یک ماجرای پیکسلی و خندهدار از شاهنامهٔ فردوسی؛ رستم، اسبِ غرغرویش رخش و هفت خوانِ پرماجرا.
کاووسشاه در بند دیو سپید است. رستم برای نجاتش راه کوتاه را انتخاب میکند؛ همان راهی که هفت خوانِ پرخطر دارد. رخش هم تمام راه غر میزند.
از زابل تا غار یخی دیو سپید. روی هر خوان در نقشه بزن.

دیوهایی که زیادی حرف میزنند، شیری گرسنه، اژدهایی که غیب میشود، جادوگری دوچهره و خودِ دیو سپید.
داستان تمام شد؟ هفت خوان دوباره، با دیوهای عصبانیتر، دوقلوها و سه چالش در هر خوان.
موج پشت موج دیو، هر پنج موج یک سردار و هر روز یک چالش تازه.
گرز سنگینتر، زره، دوغ جادویی، پر سیمرغ و تنپوش شاهانه؛ و هر روز هدیهای از تهمینه.
هر خوان، هر راز و هر کار بامزهای که بکنی، یک نشان دارد.